پايان سياستزدگی

دو روز به اعلام نتايج مانده، اما ۱۰۰ درصد مطمئنم که آقای احمدی نژاد رئيس جمهور آينده ايران است.

بعد از يک هفته چالش سنگين ذهنی به اين نتيجه رسيدم که فعلا ايشان صدای واقعی ملت اند. ملت من و شما نيستيم، ملت سايت گويا و بهنود و ابراهيم نبوی نيستند، ملت خشايار ديهيمی نيست، ملت دولت آبادی نيست، ملت مجموعه اين روشنفکران بريده از مردم و خودبين و خودپسند نيستند. ملت همانی است که غذای مانده از درگاه خانه مان ميبرد، ملت جوانی است که ساک به زير سر بر چمن ميدان های تهران ميخوابد، ملت کارگرانی  اند که صبح ها گوشه خيابان می ايستند تا کارفرمايی روزی مزدی بهشان بدهد، ملت رانندگان تاکسی بدون بيمه اند، ملت جوانان بيکارند، ملت چشمهای حسرت بار و پر کينه پيادگان نظاره گر ماکسيماهای روان در خيابان هايند، ملت پدر و مادر فاحشگان ميرداماد و وليعصرند، ملت اهالی جواديه سرگردان در جردن اند.

ملت سايت نميخوانند، ملت به حرفهای ساده و شوخی های ساده تر احمدی نژاد بيشتر احساس نزديکی ميکنند تا انتقاد خنک بهنود از رفتار او با کريستين امانپور. چقدر خودبينی! چشمها کور و گوشها کرند. سر به کوچه و خيابان بزنيد از اين مردمی که راحت سخن ميرانيد از ايشان، نفرتشان از هاشمی و علاقه شان به احمدی نژاد موج ميزند، آن هم بعد از دو برنامه تلويزيونی. هاشمی برای مردم چه دارد که بگويد؟ جز کليات بينمک و بيمزه و بی بو و بی خاصيت؟ چرا کسی نميفهمد که اين همه حمايت های شما جماعت رنگارنگ روشنفکران از هاشمی - هر چه که بوده و باشد - تنها به سرخوردگی خودتان از اين ملت می انجامد. شما اين مردم را نشناخته ايد و ظاهرا خيال شناختنشان را هم نداريد. مردم دانشجو نيستند، استاد دانشگاه هم نيستند، مردم مردم اند، فارسی نميفهميد عربی اش ميشود عامه، چپ و راستش کنيد ميشود عوام.

در پايان اين انتخابات چه ميماند؟

- احمدی نژاد رئيس جمهور می‌شود! با همان ظاهر، با همان چفيه و با همان طرفداران هيبناکش.

- چپی ها و مجاهدين و ساير شرکا که هشت سال فريفته بودند خودشان را، مفتضح می شوند به آن شکر خوردنی که با هاشمی کردند. تاريخ چرخی دارد خرد کننده، خود اتهام زدند و به لجن کشيدند و خود به درگاه عذر آوردند به خواری.

- با مملکتی که نيمی به ديگری و نيم ديگر به آن ديگری ناسزا دريغ نکرده بود بايد با طرفداران آن نيم اولی يا دومی چشم در چشم و رو در رو کار کنند. فرزند با پدر، همکار با همکار، مادون با مافوق چيزی از بد و بيراه و بحث و فحش و تهديد کم نگذاردند. اعصابها خرد، دوستيها ويران و آبروها و حرمتها به باد رفت. شرم از اين اعلام حمايتها، مردم را نشناختيد و کينه ها برپا کرديد و آبرو و حيثيت خود به باد داديد. جر نزنيد که تقلب شد. مردم رای دادند. دموکراسی بود. مردم با چشم باز و گوش شنوا رای دادند. صدای همه تان هم از همه روزنامه های متعدد بلند بود. معتبر و شريفتان فراخوان کردند و مردم به فراخوان وضيع لبيک گفتند. عجب است.

- از يکشنبه حيرتها شروع ميشود، «مردم ظرفيت دموکراسی نيافته اند» پس چرا يقه خودتان را برای جبهه دموکراسی خواهی ميدرانيد؟ اگر عزت الله سحابی نامزد ميشد کسی از اين مردم رای ميداد؟ اگر بنی صدر - که ديگر جزو آثار باستانی شده - کانديد ميشد رای ميآورد؟ خودتان را با خاتمی مقايسه ميکنيد؟ خاتمی لکه ننگ مادی و معنوی داشت؟ باورتان شود، در نظر مردم شما و فکرتان چيز مهمی نيست. خودشکنی کنيد...تفرعن مايه شکست مفتضحانه شما شد. پايين بياييد و صحبتهای يک راننده تاکسی را گوش کنيد و سعی کنيد بفهميد. سالها فرصت داشتيد تا مردمی از اين دست - که کم هم نيستند - به اين حضيض و فلاکت نرسند. مردم از ترس اين عقرب هرگز به آن مار غاشيه پناه نميبرند، بلکه تنها از ستونی خراب و چاک چاک به تاريکی خوش صدايی میپرند تا شايد فرجی شود برايشان.

- مسخره بازی و لودگی و گير به ظاهر دادن بس است. کاملا ضايع شديد، من هم ضايع شدم، ساعتها گريستم و سر به ديوار کوبيدم. اما حقيقت را ديدم.

من مردم را ديدم.

برای تمام آن ساعتهای مديدی که مقالات و نوشته هايتان را خواندم...متاسفم. با يک استثنای ابراهيم نبوی دوست داشتنی که به غير از امروز هميشه قهقهه از گلويم روان کرد.

  
نویسنده : ناناس ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ تیر ،۱۳۸٤


 

  
نویسنده : ناناس ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ تیر ،۱۳۸٤


-

پرانتزی که در دوم خرداد ۱۳۷۶ باز شد در ۲۷ خرداد ۱۳۸۴ بسته شد. ارزش مندرجات پرانتز مزبور شش ماه بعد معلوم می شود.

  
نویسنده : ناناس ; ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٤


انسان گرسنه

مامان مانده نذريهايی که از ايام عزاداری برايمان خيرات کرده بودند توی چند تا ظرف ماست درپوش دار ريخته بود و با کيسه نايلون محکم بسته بود: «اينا رو بردار بذار تو کوچه بغل درخت.» فکر کردم ميخواهد دور بريزد که از او بعيد بود، ظرف ها گرم بودند: «نکنه فکر کردی کسی اينا رو از کنار درخت بر ميداره ميخوره؟» ده دقيقه بعد از پايين رفتنم اثری از پلاستيک و ظروفش نبود.

مامان روزها کنار پنجره آشپزخانه مينشيند و کتاب ميخواند و ميبيند. اما تفکر نزديکی گرسنگی با زندگی عادي تن مرا لرزاند.

  
نویسنده : ناناس ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ اسفند ،۱۳۸۳


۷

بهای منزل مسکونی در تهران برای کارمند متوسط بسيار گران است.

بهای منزل مسکونی؟

منزل مسکونی؟

تهران؟

کارمند؟

کارمند متوسط؟

بسيار گران؟

است؟

هفت ابهام در يک جمله يازده حرفی تمثيلی از پيچيدگی زندگی شهری است.

  
نویسنده : ناناس ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸۳


۶

جاودانگی مفهومی است مهمل که مصداقی عينی برای آن نميتوان يافت.

  
نویسنده : ناناس ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ دی ،۱۳۸۳


۵

تن انسان فاسد شدنی است و روحش نيز، جاودانگی جای ديگری جستنی است.

  
نویسنده : ناناس ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ دی ،۱۳۸۳


۴

باز هم ميگويم: حق آن است که هست نه آنچه که بايست.

آسايشمندی مستلزم آن است که حقيقت و واقعيت را تفاوتی نباشد.

  
نویسنده : ناناس ; ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ،۱۳۸۳


۳

اعداد و زمان‌ها مخل آرامشند؛ آسايش در پرهيز از شمردن و گريز از هراس گذشت زمان است.

  
نویسنده : ناناس ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸۳


۲

در ايران «آقای محترم» مبتدای جمله ای است با بار منفی و حتی توهين آميز.

  
نویسنده : ناناس ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ آذر ،۱۳۸۳


۱

حق آن است که هست، نه آنچه که بايست.

  
نویسنده : ناناس ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸۳


 

چند روزي ميخواستم چيزكي بنويسم چالاك به رقابت و شايد هم سبقت خواهي، نوشتنم نيامد تا پيش جست و خودش نوشت و خوب هم نوشت. راستش براي من رويداد شگفتي نبود جز فاش كردن بخشي از دوست داشتنمان و سند زدنش براي آگهي ديگران. همانگونه دوست دارمش و همانگونه دوستم دارد و ارزندگي آنچه رخ داد شايد به اين باشد كه بتوانيم با رنگ‌هاي بيشتري دوست داشته باشيم كه داريم و خدا بخواهد خواهيم داشت.

  
نویسنده : ناناس ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸۳


اوليس در تهران

گمشده ام. مدتي است كه حسش كرده بودم و امشب به خود پذيراندمش. امشب، از پس بيماري اي كوتاه و استراحتي يكروزه با روحي فروريخته و ذهني مغشوش و سرگردان گوش به آهنگي قديمي سپردم و از پنجره اي كه سالهاست از ورايش ساختمانهاي روبرو را نگريسته ام به بيرون خيره شدم: همان پنجره و همان بالكن و همان عمارات و همان نيم پيداي كوچه پاييني و همان چراغ مهتابي اش. سالها در ذهنم به سرعت گذشتند و آرزوها و بيم ها و اميدهايم هم. سيگاري روشن كردم؛ اولين سيگار عمرم را هم همينجا و در شبي تابستاني كشيده بودم...

سالها گذشته، شايد فكر ميكردم كه چقدر تغيير كرده ام، شايد هم واقعا تغيير كرده ام. اين چراغ مهتابي كوچه شاهد اولين عاشق شدنم بوده، صندلي آهني قراضه بالكن گريه‌ ها و زنجموره هايم را شنيده آن زمان و الان با بردباري نگاه سنگينم را تحمل ميكند. اشياء بيجان نيستند، انبوه خاطراتي كه انسانها به آنها آويزان كرده اند روز به روز سنگينترشان ميكند تا جايي كه توان دور انداختنشان سلب ميشود. اين صندلي آهني قراضه زنگ زده كه تنها اسكلتي از روزگاران خوبش به جا مانده تداعي گر سالهاي كودكي و نوجواني و جواني ام شده؛ شنيدن The Child in us انيگما هم يادآور روزگاراني است كه ذهنم شادتر و روحم پراميدتر بود و شهوت آينده داشتم. آينده اي كه حال آمده و من چيزي را درونش گم كرده ام.

همه ما اوليس شده ايم، آرزويي كه در آينده گذشته مان داشتيم در آينده حال مان گم كرده ايم. درد مشترك ما، گمشده مان، پنه لوپه دلفريب و زيبا و باوفايمان، آرزوهاي قديممان از ذهنمان گم مي شود. در اين جستجو هعمراهانمان را تك به تك از دست ميدهيم، ياران ديرين خائن ميشوند، دوستان قديم با غبار يكسان ميشوند و تو تنها در ميان امواج زمان گذرنده اسيري و در ذهن خسته و تيره گونت به دنبال آرزوهاي گم كرده ات ميگردي و اندك اندك حتا از خاطرت ميرود كه به دنبال چه بودي و بعد شايد به سان ژوليده مردي و زني آواره سر بجنباني و نامفهوم چون ديوانگان سخن بگويي.

هنوز سوسوي آن آرمان كه شبها با روياي آن ميخفتم و روزها به اميد آن بيدار ميشدم از لا به لاي ميله هاي زنگ زده صندلي نمايان است. اين منم؟ من؟ ميخواستم چه بشوم؟ ميخواستم چه بكنم؟

و چه شدم؟

زيستن با اين غولان يك چشم در مغاره هاي خوفناكشان آرزويم نبود، راهي بايد بجويم براي گريختن؛ اما به كجا؟

  
نویسنده : ناناس ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸۳


 

دلم برای خودم خيلی تنگ شده، آدم که نتونه صحبت کنه دلش برای خودش تنگ ميشه...

اولين بار در زندگيم تاسف روزهای گذشته رو ميخورم و يادش بخيری ميگم که رفقا بودن و گوش ميدادن. علامت پيريه، بايد قبول کنم که ديگه جوونيم داره سپری ميشه.

جوونيم داره سپری ميشه و من گهی نشدم، الحمدالله.

 

  
نویسنده : ناناس ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ،۱۳۸۳


بالاخره تخم دوزرده کردم

حسين درخشان ميگويد سي سال پيش را نشان بدهيد انقلاب ميشود. احتمالا بعدش ميرويم به سي سال بعدترش.

مالونده اين هم. مثل اينه كه به كسي كه تو خيابون اسهال داره عكس توالت فرنگي نشون بدی. يكي رو داشتيم كه تاريخ جغرافي ميبافت و زوركي از مصدق اينورتر ميومد، ظاهرا واگيرداره، از فاصله دور زودتر هم سرايت ميكنه، ولی حاج تورنتو، اون بابا حداقل رو نثرش يورتمه ميره...

 

واگويه تكگويه:

اين روزها كسي به اندازه من رنج نبرده. رنج چيست جز تباهي ذهن در نگريستن راهي كه تا اعماقش به خطي مستقيم بي انتها است و تاريك؟ راهي كه طي ميكني و مينگري اش به اميد يافتن چيز تازه اي تا از يكنواختي اش بكاهد. شايد هم ريشه خشكيده گياهي يا كه جمجمه دندان ريخته يا پاره استخوان جويده شده اي نظرت را چندي جلب كند و ديده ات را از آن سياهي ابديت برگيرد، اما سايه آن بي انتها هميشه كنار و پيش توست. پس نگريستن؟ دوستش ميدارند كه مسير رفته ديگر بازپيموده نميشود و هراسي از آن ازليت تاريك نيست؛ اما همه اينها كه چه؟ سياهي ديگري بيابم و با دلخوشي پس گذراندن، رنج پيش را بكاهم؟ خودكشي؟ فرو رفتن به سياهچالي زير پا. مذهب؟ عرفان؟ حفره‌ اي بر بالاي سرم. كار؟ خانواده؟ زندگي؟ زن و بچه؟ مشروب؟ سيگار؟ مسافرت؟ عشق و حال؟ چاله هاي دور و برم.

 

نهايت حكمت: بدبخت! معلقي در حال سقوطي، بگذار برود، چرا اصطكاكش ميدهي؟

 

عزيزم،

حوصله ات سر رفت؟ بميرم برايت، امروز شايد كمي دانستي كه وقتي ميگويم دلگيرم مرادم چيست.

  
نویسنده : ناناس ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸۳


 

تمام احساسات بعد از شکستی سنگين بد نيست. ميتوانيد مثل من بعد از ۹ شب راحت سرتان را بگذاريد روی بالش و بخوابيد، بی ترس از زلزله و مخلفاتش، چون که چيزی برای از دست دادن برايتان نمانده...

  
نویسنده : ناناس ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸۳


 

حداكثر بيحالي زماني است كه چيزي براي نوشتن در ذهن پرسه بزند و در فاصله بالا آمدن پرشين بلاگ يا هر سه نقطه بلاگ ديگر دل و دماغي نماند. آدم شب خسته و كوفته برسد خانه، به جاي شخم زدن ته مانده هاي ماسيده افكار درهم و برهم و مالاندن كلمات به سرتاپاي جملات و وصله كردن جملات به پاراگرافها و تپاندن پاراگرافها در متن، بايد مثل انسانهاي متمدن چند دقيقه موسيقي آرامش بخش گوش كند و بعدش هم بگيرد بخوابد كه شب اتفاقا بدجور كوتاه است و خواب سحري هم در اين خنكاي اواخر ارديبهشت عجيب بدن نواز.

يكي دو ماهي همين كار را كردم و پشيمان نشدم. اگر جسته و گريخته ميبلاگيد و خيلي حرفه اي نيستيد، امتحانش كنيد، مشتري ميشويد ان شاالله؛ اگر هم حرفه اي هستيد، كمي دور و برتان را نگاه كنيد و ببينيد كه عمر ميگذرد و از اين نوشته ها خاك هم به جا نميماند، صد رحمت به جسد و جنازه و بدن و ساق بلوري و سينه مرمرين. هر وقت واقعا خواستيد به خاطر دل مومنين و اهل صلاه و صيام زمانتان را دور بريزيد بياييد چند كلمه افاضات كنيد فيض ببرند، اما هيچ تضميني نيست كه اعتبار باد شكم از پست‌هاي وبلاگ كمتر باشد كه توفير بو و صدا هم دارد.

امشب كسي نبود حالي از در رفاقت به بنده بدهد. الحمدالله اخبار هم كه از وقتي آباد شده چنگي به دل نميزند و به قرقره كردن استفراغ ميماند. نشستم از لينك به لينك، از خاك به خاكستر، از خاكستر به خاكروبه، هر چه وبلاگ بود سر به ته كردم و از وسعت دانش توليد شده ناخن جويدم. جز همان ناخن انگشت من چيز دندانگيري نبود، يك عده مهم بودند، يك عده احساس مهم بودن ميكردند، يك عده ميخواستند مهم شوند، يك عده ميخواستند احساس مهم بودن را بكنند، اعدادي هم كم و بيش چيزهاي ديگر را ميخواستند بكنند و در اين چرخه كون و فساد، برداشت بنده از اين ته مانده معرفت، ماتحت خواب رفته روي صندلي ناراحتم بود.

احساس ناگواري كردم، اين بتهوون هم افاقه نكرد، ترسم است كه بوق اسرافيل هم مويي نجنباند و صحراي محشر، منٍ چرت زده را غيابا حكم صادر كنند. خبري نيست، زوركي نوشتن هم كه از قحبگي بدتر است، اين يكي آمد نوشتيم، دوماه يبوست داشتيم، چند ماه هم ممكن است داشته باشيم. خدا بركت آلو را از اين مملكت برندارد كه هر چه در تنگي باشد، حرف زدن به اسهال افتاده و اطلاعات است كه توليد ميشود.

...

نميدانم چرا ميخواهم خودم را دار بزنم، اما نه، كتابي بر ميدارم و مينشينم، شايد آمد، شايد هم نيامد، كتاب خواندنش غنيمت است.

  
نویسنده : ناناس ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳


Mummy Returns

UNDER CONSTRUCTION

Services on this weblog is blocked for an undetermined period of time. Please call your operator or call 118 for more information.

 

  
نویسنده : ناناس ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸۳


سال نو مبارک تعطيله

من امشب خيلي متحول هستم. ديشب خيلي متهوع بودم. صبح رفتم كوه يه سگ دنبال كردم كه هوا خوب بشه بعد من آبشار رو خيس كرد. منم عوضش برف ها رو سوراخ كردم، اونم زير آفتاب، چون كه قبلش تو يه سايه چاي زياد خورده بودم و اون بخار ميكرد. خيلي خوش گذشت خلوت بود و هم پاسدار نبود كه ضبط و مو بگرده حيف كه بغل نداشتيم با قليان چاق صفا كنيم و آن هم دود زياد ميكرد و سرفه مي انداخت. شهر خلوتي هم بود مسافركش حيف و ميل نميشد تو شلوغ خيابانها و هوا بهار بود و همه جا پرنده پرواز ميكرد، هر چند كه در كوه برف زياد تا زانو ميرفت تو پوتين و پاها قلقلكي ميشد و هر جا هم برف نريخته بود گل ميچسبيد به همه جاي آدم و حتا پوتين داشت ميچسبيد به اون...

و من امشب اونقدري خوب هستم كه به مخ و مخچه م مرخصي استعلاجي بدم و اون را هم دادم.

  
نویسنده : ناناس ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ فروردین ،۱۳۸۳


شب بس ناجوانمردانه سنگين است!

چقدر سخت است!

كه به يادت باشم و به يادم باشي در اين نيمه شب،

كه بخواهم در چشمان مرطوبت نگاه خيره خودم را ببينم و در چشمان نمدار من نگاه خيره خودت را ببيني،

كه دستان لرزانم انگشتان دوكي شكلت را بفشارند و انگشتان دوكي شكلت كف دستانم را نوازش كنند،

كه بخواهيم در اين نيمه شب دلگير و نكبت آسا ساعتي حرف بزنيم، چشم بر چشم و دست در دست،

كه در يك شهر باشيم و فاصله ميانمان تنها ده دقيقه،

و نتوانيم!

...

چرا عشق ورزيدنمان اينقدر سخت است؟

كه و چه را بايد ملامت كنيم؟

  
نویسنده : ناناس ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٢